یا کاشف الکرب خداکنه تموم آدما اون چیزی که تو عالم ازهمه بیشتردوست دارن بدستشون بیارن ....تورونمیدونم ولی خودم.... یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 13:59 :: نويسنده : قطــــره
در روز یکشنبه هفتم ماه صفر سال 128 و به قولی 129 ه . ق در سرزمین ابواء (بین مکه و مدینه) کودکی به دنیا آمد که نام او «موسی » ، کنیه شریفش «ابوالحسن » و لقب مشهورش «کاظم » و القاب دیگر آن حضرت، صابر، امین و عبد صالح بود . او در سال 183 ه . ق در زندان «سندی بن شاهک » بغداد به دستور هارون به شهادت رسید . پدر گرامی اش امام صادق علیه السلام، ششمین پیشوای شیعیان، رئیس مکتب تشیع و احیا کننده علوم نبوی بود و مادر ارجمند، عالمه و با فضیلتش، «حمیده » نام داشت . یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 13:58 :: نويسنده : قطــــره
دوره حیات امام موسی بن جعفر علیه السلام عصر سیاهی و تباهی بود و به سبب اوج گرفتن حاکمیت عباسیان، جامعه اسلامی به شدت از معیارهای الهی تهی شده بود. امام در عصری می زیست که خلفا و فرمانروایانی که باید الگوی تقوا باشند و در راه دین و تعالی جامعه دینی بکوشند، در فساد «هزار و یک شب» بغداد غرق شده و به بزرگترین عامل سیاهی و تباهی جامعه تبدیل شده بودند...... یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 13:54 :: نويسنده : قطــــره
متن ادبی «زنجیرهای سوخته» امشب شب زنجیر است یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 13:49 :: نويسنده : قطــــره
===== زندگینامه امام موسی کاظم علیه السلام
نام: موسى بن جعفر.
کنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.
القاب: کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.
نکته: آن حضرت در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.
منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.
تاریخ ولادت: هفتم ماه صفر سال ۱۲۸ هجرى. برخى نیز سال ۱۲۹ را ذکر کردند.
محل تولد: ابواء (منطقهاى در میان مکه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).
نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابىطالب علیهم السلام.
نام مادر: حمیده مصفّاة. نامهاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احکام و مسائل بود که امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احکام دینى به ایشان ارجاع مىداد. و دربارهاش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چرکى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن کرامتى که از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»
مدت امامت: از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال ۱۴۸ هجرى تا رجب سال ۱۸۳ هجرى، به مدت ۳۵ سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.
تاریخ و سبب شهادت: ۲۵ رجب سال ۱۸۳ هجرى، در سن ۵۵ سالگى، به وسیله زهرى که در زندان سندى بن شاهک به دستور هارون الرشید به آن حضرت خورانیده شد.
محل دفن: مکانی به نام مقابر قریش در بغداد (در سرزمین عراق) که هم اکنون به «کاظمین» معروف است.
همسران: ۱٫ فاطمه بنت على. ۲٫ نجمه.
فرزندان: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یکى از آنها، آن حضرت ۳۷ فرزند داشت که ۱۸ تن از آنان پسر و ۱۹ تن دختر بودند.
الف) پسران
۱۰٫ محمد.
۱۱٫ حمزه.
۱۲٫ عبداللّه.
۱۳٫ اسحاق.
۱۴٫ عبیداللّه.
۱۵٫ زید.
۱۶٫ حسین.
۱۷٫ فضل.
۱۸٫ سلیمان.
۱٫ امام على بن موسى الرضاعلیه السلام.
۲٫ ابراهیم.
۳٫ عباس.
۴٫ قاسم.
۵٫ اسماعیل.
۶٫ جعفر.
۷٫ هارون.
۸٫ حسن.
۹٫ احمد.
ب) دختران
۱۱٫ خدیجه.
۱۲٫ علیّه.
۱۳٫ آمنه.
۱۴٫ حسنه.
۱۵٫ بریهه.
۱۶٫ عائشه.
۱۷٫ ام سلمه.
۱۸٫ میمونه.
۱۹٫ ام کلثوم.
۱٫ فاطمه کبرى.
۲٫ فاطمه صغرى.
۳٫ رقیّه.
۴٫ حکیمه.
۵٫ ام ابیها.
۶٫ رقیّه صغرى.
۷٫ کلثوم.
۸٫ ام جعفر.
۹٫ لبابه.
۱۰٫ زینب.
یکى از دختران آن حضرت به نام فاطمه، معروف به حضرت معصومه علیهاالسلام که براى دیدار برادرش امام رضا علیه السلام عازم ایران شده بود، در شهر قم بیمار شد و پس از چند روز بیمارى، وفات یافت و در این شهر مدفون گردید. هم اکنون مقبره ایشان زیارتگاه شیعیان سراسر جهان و دانشگاه عالمان و مجتهدان شیعى است.
اصحاب ویاران:
تعداد یاران، اصحاب و راویان امام موسى کاظم علیه السلام بسیار است. در این جا نام تعدادى از اصحاب بزرگ آن حضرت ذکر مىگردد:
۱٫ على بن یقطین.
۲٫ ابوصلت بن صالح هروى .
۳٫ اسماعیل بن مهران.
۴٫ حمّاد بن عیسى.
۵٫ عبدالرحمن بن حجّاج بجلى.
۶٫ عبداللّه بن جندب بجلى.
۷٫ عبداللّه بن مغیره بجلى.
۸٫ عبداللّه بن یحیى کاهلى.
۹٫ مفضّل بن عمر کوفى.
۱۰٫ هشام بن حکم.
۱۱٫ یونس بن عبدالرحمن.
۱۲٫ یونس بن یعقوب.
زمامداران معاصر:
۱٫ مروان بن محمد اموى – معروف به مروان حمار- (۱۲۶ – ۱۳۲ ق.).
۲٫ ابوالعباس سفاح عباسى (۱۳۲ – ۱۳۶ ق.).
۳٫ منصور عباسى (۱۳۶ – ۱۵۸ ق.).
۴٫ مهدى عباسى (۱۵۸ – ۱۶۹ ق.).
۵٫ هادى عباسى (۱۶۹ – ۱۷۰ ق.).
۶٫ هارون الرشید (۱۷۰ – ۱۹۳ ق.).
امام موسى کاظم علیه السلام در عصر خلافت منصور عباسى به مقام امامت نایل آمد. از آن زمان تا سال ۱۸۳ هجرى، سال وفات آن حضرت، چندین بار توسط خلفاى عباسى دستگیر و زندانى گردید. تنها در دوران خلافت هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى و در همان زندان به شهادت رسید.
رویدادهاى مهم:
۱٫ شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى کاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال ۱۴۸ هجرى.
۲٫ پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیهالسلام و معارضه آنان با امام موسى کاظم علیه السلام در مسئله امامت.
۳٫ ادعاى امامت و جانشینى امام جعفر صادق علیه السلام، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى کاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.
۴٫ اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام موسى کاظم علیهالسلام.
۵٫ مرگ منصور دوانیقى، در سال ۱۵۸ هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.
۶٫ احضار امام موسى کاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.
۷٫ زندانى شدن امام موسى کاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حکومت هادى عباسى.
۸٫ مبارزات منفىِ امام موسى کاظم علیه السلام با دستگاه حکومتىِ هارونالرشید، در مناسبتهاى گوناگون.
۹٫ بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى کاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئهچینى یحیى برمکى، وزیر اعظم هارون.
۱۰٫ دستگیرى امام کاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارونالرشید، در سال ۱۷۹ هجرى.
۱۱٫ انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.
۱۲٫ انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمکى.
۱۳٫ مراعات کردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عکسالعمل شدید هارون به این قضیه.
۱۴٫ مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.
۱۵٫ انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهک.
۱۶٫ مسموم کردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهک در زندان.
۱۷٫ شهادت امام کاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهک، در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ هجرى.
۱۸٫ انتقال پیکر مطهر امام موسى کاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارونالرشید.
۱۹٫ انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیکر امام موسى کاظم علیه السلام، توسط مأموران حکومتى، و دستور او به تجهیز و تکفین مناسب شأن پیکر آن حضرت و به خاک سپارى در مقابر قریش بغداد.
منبع:از کتاب “خاندان عصمت علیهم السلام” ، سید تقى واردى
مرارتهای امام کاظم علیه السلام
رنجها و غمهاى امام موسى بن جعفر بعد از فاجعه کربلا، دردناکتر و شدیدتر از سایر ائمه علیهم السلام بود. هارون الرشید همواره در کمین ایشان بود، امّا نمىتوانست به آن حضرت آسیبى برساند. شاید او از ترس این که مبادا سپاهیانش در صف یاران آن حضرت درآیند، از فرستادن آنان براى دستگیرى و شهید کردن امام خوددارى مىورزید، زیرا پنهانکاریى که افراد مکتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود که دستگاه حاکمه حتّى به نزدیکترین افراد خود اعتماد نکند. این على بنیقطین وزیر هارون الرشید و آن یکى جعفر بن محمّد بن اشعث وزیر دیگر هارون است که هر دو شیعه بودند همچنین بزرگترین والیان و کارگزاران هارون در زمره هواخواهان اهلبیت علیهم السلام بودند. از این رو بود که هارون خود شخصاً به مدینه رفت تا امام کاظم را دستگیر کند. نیروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى و مشاوران، او را در این سفر همراهى مىکردند و میلیونها درهم و دینار از اموالى که از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مىکرد و به عنوان حقالسکوت به اطرافیان خود در این سفر بذل و بخشش مىنمود. و در این میان به رؤساى قبایل و بزرگان و چهرههاى سرشناس مخالف توجه و رسیدگى بیشترى نشان مىداد. هنگامى که همه شرایط براى هارون آماده شد، شخصاً به اجراى بند پایانى طرح توطئهگرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت. شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده که مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر علیهماالسلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشتهاند. هارون به سوى قبر پیامبر صلى الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیک یا رسول اللَّه! اى پسر عمو.هارون در واقع مىخواست با این کار شرعى بودن جانشینى خود را اثبات کند و آن را علتى درست براى زندانى کردن امام کاظم جلوه دهد.اما امام این فرصت را از او گرفت و صفها را شکافت و به طرف قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روى کرد و در میان حیرت و خاموشى مردم بانگ برآورد:السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا جدّاه!امام کاظم با این بیان مىخواست بگوید: اى حاکم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموى توست و تو مىخواهى بنابر این پیوند نسبى، شرعى بودن حکومت خود را اثبات کنى باید بدانى که من بدو نزدیکترم و آن حضرتجدّ من است. بنابر این من از تو به جانشینى و خلافت آن بزرگوار شایستهترم!
هارون الرشید این گونه عازم مدینه شد تا بزرگترین مخالف حکومت غاصبانه خویش را دستگیر کند. اینک ببینیم هارون براى رسیدن به این مقصود چه کرد: اول: هارون چند روزى نشست. مردم به دیدنش مىآمدند و او هم به آنها حاتم بخشى مىکرد تا آنجا که شکمهاى برخى از مخالفان را که مخالفت آنان با حکومت جنبه شخصى و براى رسیدن به منافع خاصىبود، سیر کرد. دوم: عدهاى را مأموریت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان حکومت تبلیغات به راه اندازند. او همچنین شاعران و مزدوران دربارى را تشویق کرد که در ستایش او شعر بسرایند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند. سوم: هارون قدرت خود را پیش دیدگان مردم مدینه به نمایش گذارد تا کسى اندیشه مبارزه با او را در سر نپروراند. چهارم: هنگامى که همه شرایط براى هارون آماده شد، شخصاً به اجراى بند پایانى طرح توطئهگرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت. شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده که مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر علیهماالسلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشتهاند. هارون به سوى قبر پیامبر صلى الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیک یا رسول اللَّه! اى پسر عمو. هارون در واقع مىخواست با این کار شرعى بودن جانشینى خود را اثبات کند و آن را علتى درست براى زندانى کردن امام کاظم جلوه دهد. اما امام این فرصت را از او گرفت و صفها را شکافت و به طرف قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روى کرد و در میان حیرت و خاموشى مردم بانگ برآورد: السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا جدّاه! امام کاظم با این بیان مىخواست بگوید: اى حاکم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموى توست و تو مىخواهى بنابر این پیوند نسبى، شرعى بودن حکومت خود را اثبات کنى باید بدانى که من بدو نزدیکترم و آن حضرتجدّ من است. بنابر این من از تو به جانشینى و خلافت آن بزرگوار شایستهترم! هارون مقصود امام را دریافت و در حالى که مىکوشید تصمیم خود را براى دستگیرى امام کاظم توجیه کند، گفت: اى رسول خدا من از تو درباره کارى که قصد انجام آن را دارم پوزش مىخواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بیفکنم. چون او مىخواهد میان امت تو اختلاف و تفرقه ایجاد کند و خون آنها را بریزد. چون روز بعد فرارسید، هارون فضل بن ربیع را مأمور دستگیرى امام کاظم کرد. فضل بر آن حضرت که در جایگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله به نماز ایستاده بود، درآمد و دستور داد او را دستگیر کنند و زندانى نمایند.(۱) سپس دو محمل ترتیب داد که اطراف آنها پوشیده بود. ایشان را در یکى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر یک عدهاى را گماشت. یکى را به طرف بصره و دیگرى را به سوى کوفه روانه کرد تا بدینوسیله مردم ندانند امام را به کجا مىبرند. امام کاظم علیه السلام در هودجى بود که به سمت بصره مىرفت. هارون به فرستاده خود دستور داد که آن حضرت را به عیسى بن جعفر منصور که والى وى در بصره بود، تسلیم کند. عیسى یک سال آن حضرت را در نزد خود زندانى کرد. سپس عیسى نامهاى به هارون نوشت که موسى بن جعفر را از من بگیر و به هر که مىخواهى بسپار وگرنه من او را آزاد خواهم کرد. من بسیار کوشیدم تا دلیلى و بهانهاى براى دستگیرى او پیدا کنم، اما نتوانستم حتى من گوش دادم تا ببینیم که آیا او در دعاهاى خود بر من یا تو نفرین مىفرستد، اما دیدم که او فقط براى خودش دعا مىکند و از خداوند رحمت و مغفرت مىطلبد! هارون پس از دریافت این نامه، کسى را براى تحویل گرفتن امام موسى الکاظم روانه بصره کرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزد فضل بن ربیع، زندانى کرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به شهادت برساند، اما فضل از اجراى خواسته هارون خوددارى ورزید، در نتیجه هارون دستور داد که آن حضرت را به فضل بن یحیى تسلیم کند و از فضل خواست تا کار امام را یکسره سازد، اما فضل هم زیر بار این فرمان نرفت. از طرفى به هارون که در آن هنگام در “رقه” بود، خبر رسید که امام موسى کاظم در خانه فضل به خوشى و آسودگى روزگار مىگذارند. از این رو هارون “مسرور” خادم را با نامههائى روانه بغداد کرد و به وى دستور داد که یکسره به خانه فضل بن یحیى درآید و درباره وضع آن حضرت تحقیق کند و چنانچه دید همانگونه که به وى خبر دادهاند، نامهاى را به عباس بنمحمد بسپارد و به او امر کن تا آن را به اجرا گذارد و نامه دیگرى به سندى بن شاهک بدهد و به او بگوید که فرمان عباس بنمحمد را به جاى آورد.(۲) این ماجرا را از اینجا به بعد از یکى از روایات تاریخى پى مىگیریم: این خبر به گوش یحیى بن خالد (پدر فضل) رسید. او بىدرنگ سوار بر مرکب خویش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در که معمولاً مردم از آن وارد قصر مىشدند، پیش هارون رفت و بدون آن که هارون متوجه شود از پشت سر او داخل شد و گفت: اى امیرالمؤمنین به سخنان من گوش فرا ده. هارون هراسان به وى گوش سپرد. یحیى گفت: فضل جوان است، اما من نقشه تو را عملى مىکنم. چهره هارون از شنیدن این سخن از هم شکفت و به مردم روى کرد و گفت: فضل مرا در کارى نافرمانى کرد و من او را لعنت فرستادم اینک او توبه کرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بدارید. حاضران گفتند: ما هر کس را که تو دوست بدارى دوست مىداریم و هر کس را که دشمن بخوانى ما نیز او را دشمن مىخوانیم!! و اینک فضل را دوست داریم. یحیىبنخالد از نزد هارون بیرون آمد و شخصاً با نامهاى به بغداد رفت. مردم از ورود ناگهانى یحیى شگفتزده شدند. شایعاتى درباره ورود ناگهانى یحیى گفته مىشد، اما یحیى چنین وانمود کرد که براى سر و سامان دادن به وضع شهر و رسیدگى به عملکرد کارگزاران به بغداد آمده و چند روزى نیز به این امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهک را خواست و دستور قتل آن حضرت را به او ابلاغ کرد. سندى فرمان او را به جاى آورد. امام موسى کاظم هنگام فرارسیدن وفات خویش از سندى بن شاهک خواست که غلام او را که در خانه عباس بن محمد بود، بر بالین وى حاضر کند. سندى گوید: از آن حضرت خواستم به من اجازه دهد که از مال خود او را کفن کنم، اما او نپذیرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستیم که مهریه زنانمان و مخارج نخستین سفر حجمان و کفن مردگانمان همه از مال پاک خود ماست و کفن من نیز نزد من حاضر است. چون امام دعوت حق را لبیک گفت فقها و چهرههاى سرشناش بغداد را که هیثم بن عدّى و دیگران نیز در میان آنها بودند، بر جنازه آن حضرتحاضر کردند تا گواهى دهند که هیچ اثرى از شکنجه بر آن حضرت نیست و وى به مرگ طبیعى جان سپرده است. آنان نیز به دروغ به این امر گواهى دادند. آنگاه پیکر بىجان امام را بر کنار جِسر(پل) بغداد گذارده، ندا دادند: این موسى بن جعفر است که به مرگ طبیعى جان سپرده است. بدو بنگرید. مردم دسته دسته جلو مىآمدند و در سیماى آن حضرت به دقت مىنگریستند. در روایتى که از برخى از افراد خاندان ابوطالب نقل شده، آمده است: فریاد زدند این موسى بن جعفر است که رافضیان ادعا مىکردند او نمىمیرد. به جنازه او بنگرید. مردم نیز آمدند و در جنازه آن حضرت نگریستند. گفتند: امام کاظم را در قبرستان قریش به خاک سپردند و قبرش در کنار قبر مردى از نوفلیین به نام عیسى بن عبدالله قرار گرفت.(۳) ارتباط با شیعیان روایات تاریخى نقل مىکنند که امام کاظم از زندان با شیعیان و هواخواهانش ارتباط برقرار مىکرد و به آنها دستوراتى مىداد و مسایل سیاسى و فقهى آنان را پاسخ مىگفت: به راستى امام کاظم علیه السلام چگونه با شیعیان خویش رابطه برقرار مىکرد؟شاید این ارتباط از راههاى غیبى صورت مىگرفت، اما احادیث بسیارى این نکته را روشن مىکنند که بیشتر کسانى که امام در نزد آنان زندانى مىشد از معتقدان به امامت وى بودند. اگر چه حکومت مىکوشید زندانبانهاى آن حضرت را از میان خشنترین افراد و طرفداران خود برگزیند چرا که خود آنها (زندانبانان) از نحوه عبادت امام کاظم علیهالسلام و دانش سرشار و مکارم اخلاقى آن حضرت اطلاع داشتند و کرامات بسیارى را از آن حضرت مشاهده کرده بودند. امتحان امام در کتاب بحارالانوار آمده است که عامرى گفت: هارون الرشید کنیزى خوش سیما به زندان امام موسى کاظم فرستاد تا آن حضرت را آزار دهد. امام در این باره فرمود: به هارون بگو: “بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ” (۴)؛ بلکه شما به هدیه خود شادمانى مىکنید. مرا به این کنیز و امثال او نیازى نیست. هارون از این پاسخ خشمگین شد و به فرستاده خویش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نیز بهدلخواه تو نگرفتیم و زندانى نکردیم و آن کنیز را پیش او بگذار و خود بازگرد. فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت فرستاده، هارون از مجلس خویش برخاست و پیشکارش را به زندان امام موسى کاظم روانه کرد تا از حال آن زن تفحّص کند. پیشکار آن زن را دید که به سجده افتاده و سر از سجده برنمىدارد و مىگوید: “قدوس سبحانک سبحانک”. هارون از شنیدن این خبر شگفتزده شد و گفت: به خدا موسى بنجعفر آن کنیز را جادو کرده است. او را نزد من بیاورید. کنیز را که مىلرزید و دیده به آسمان دوخته بود در پیشگاه هارون حاضر کردند. هارون از او پرسید: این چه حالى است که دارى؟ کنیز پاسخ گفت: این حال، حال موسىبن جعفر است. من نزد او ایستاده بودم و او شب و روز نماز مىگذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبیح و تقدیس خداوند گشود. من از او پرسیدم: سرورم! آیا شما را نیازى نیست تا آن را رفع کنم؟ او پرسید: مرا چه نیازى به تو باشد؟ گفتم: مرا براى رفع حوایج شما بدین جا فرستادهاند. گفت: اینان چه هدفى دارند؟ کنیز گفت: پس نگریستم ناگهان بوستانى دیدم که اول و آخر آن در نگاه من پیدا نبود، در این بوستان جایگاههایى مفروش به پر و پرنیان بود و خدمتکاران زن و مردىکه خوش سیماتر از آنها و جامهاى زیباتر از جامه آنها ندیده بودم، بر این جایگاهها نشسته بودند. آنها جامهاى حریر سبز پوشیده بودند و تاجها و درّ و یاقوت داشتند و در دستهایشان آبریزها و حولهها و هرگونه طعام بود. من به سجده افتادم تا آن که این خادم مرا بلند کرد و در آن لحظه پى بردم که کجا هستم. هارون گفت: اى خبیث شاید به هنگامى که در سجده بودى، خواب تو را در گرفته و این امور را در خواب دیده باشى؟ کنیز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پیش از آن که به سجده روم این مناظر را دیدم و به همین خاطر به سجده افتادم. هارون به پیشکارش گفت: این زن خبیث را نزد خود نگه دار تا مبادا کسى این سخن را از او بشنود. زن به نماز ایستاد و چون در این باره از او پرسیدند، گفت: عبد صالح (امام موسى کاظم علیه السلام ) را چنین دیدم و چون از سخنانى که گفته بود، پرسیدند: پاسخ داد: چون آن منظره را دیدم کنیزان مرا ندا دادند که اى فلان از عبد صالح دورى گزین تا ما بر او واردشویم که ما ویژه اوییم نه تو. آن زن تا زمان مرگ به همین حال بود. این ماجرا چند روز پیش از شهادت امام کاظم رخ داد.این ارزش و کرامت امام کاظم علیه السلام در پیشگاه خدا و این هم فرجام هارون ستمگر و سرکش!! از خداوند بزرگ مىخواهیم که ما را جزو دوستداران دوستانش و بیزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پیمودن راه ائمه هدى علیهم السلام توفیق ارزانى فرماید. پاورقىها : ۱- مقاتل الطالبیّین، ص۲۱۳٫ ۲- مقاتل الطالبیّین، ص۲۳۳٫ ۳- مقاتل الطالبیّین، ص۲۳۴ به نقل از کتاب الغیبة شیخ طوسى، ص۲۲٫ ۴- سوره نمل، آیه۳۶٫ ========================= زندگینامه حضرت امام موسی کاظم علیه السلام نام امام هفتم ما , موسى و لقب آن حضرت کاظم ( ع ) کنیه آن امام ابوالحسن و ابوابراهیم است . شیعیان و دوستداران لقب باب الحوائج به آن حضرت داده اند . تولد امام موسى کاظم ( ع ) روز یکشنبه هفتم ماه صفر سال ۱۲۸ هجرى در ابواء اتفاق افتاد . دوران امامت امام هفتم حضرت موسى بن جعفر ( ع )مقارن بود با سالهاى آخر خلافت منصور عباسى و در دوره خلافت هادى و سیزده سال از دوران خلافت هارون که سختترین دوران عمر آن حضرت به شمار است . امام موسى کاظم ( ع ) از حدود ۲۱ سالگى بر اثر وصیت پدر بزرگوار و امرخداوند متعال به مقام بلند امامت رسید , و زمان امامت آن حضرت سى و پنج سال و اندکى بود و مدت امامت آن حضرت از همه ائمه بیشتر بوده است , البته غیراز حضرت ولى عصر ( عج ) . صفات ظاهرى و باطنى و اخلاق آن حضرت صورتش نورانى و گندمگون و رنگ مویش سیاه و انبوه بود . بدن شریفش از زیادى عبادت ضعیف شد , ولى همچنان روحى قوى و قلبى تابناک داشت . امام کاظم به تصدیق همه مورخان , به زهد و عبادت بسیار معروف بوده است . موسى بن جعفر از عبادت و سختکوشى به عبد صالح معروف و درسخاوت و بخشندگى مانند نیاکان بزرگوار خود بود . بدرههاى ( کیسههاى ) سیصددینارى و چهارصد دینارى و دو هزار دینارى میآورد و بر ناتوانان و نیازمندان تقسیم میکرد . از حضرت موسى کاظم روایت شده است که فرمود : پدرم ( امام صادق – ع – ) پیوسته من را به سخاوت داشتن و کرم کردم سفارش میکرد . امام ( ع ) با آن کرم و بزرگوارى و بخشندگى خود لباس خشن بر تن میکرد ,چنانکه نقل کردهاند : امام بسیار خشن پوش و روستایى لباس بود و این خودنشان دیگرى است از بلندى روح و صفاى باطن و بیاعتنایى آن امام به زرق و برقهاى گول زننده دنیا . امام موسى کاظم ( ع ) نسبت به زن و فرزندان و زیردستان بسیار با عاطفه ومهربان بود . همیشه در اندیشه فقرا و بیچارگان بود , و پنهان و آشکار به آنهاکمک میکرد . برخى از فقراى مدینه او را شناخته بودند اما بعضى – پس از تبعیدحضرت از مدینه به بغداد – به کرم و بزرگواریش پى بردند و آن وجود عزیز راشناختند . امام کاظم ( ع ) به تلاوت قرآن مجید انس زیادى داشت . قرآن را باصدایى حزین و خوش تلاوت میکرد . آن چنان که مردم در اطراف خانه آن حضرت گردمیآمدند و از روى شوق و رقت گریه میکردند . بدخواهانى بودند که آن حضرت واجداد گرامیش را – روى در روى – بد میگفتند و سخنانى دور از ادب به زبان میراندند , ولى آن حضرت با بردبارى و شکیبایى با آنها روبرو میشد , و حتى گاهى با احسان آنها را به صلاح میآورد , و تنبیه میفرمود . تاریخ , برخى از این صحنهها را در خود نگهداشته است . لقب کاظم از همین جا پیدا شد . کاظم یعنى : نگهدارنده و فروخورنده خشم . این رفتار در برابر کسى یا کسانى بوده که از راه جهالت و نادانى یا به تحریک دشمنان به این کارهاى زشت و دور از ادب دست میزدند . رفتار حکیمانه و صبورانه آن حضرت ( ع ) کم کم , بر آنان حقانیت خاندان عصمت و اهل بیت ( ع ) را روشن میساخت , اما آنجا که پاى گفتن کلمه حق – در برابر سلطان و خلیفه ستمگرى – پیش میآمد , امام کاظم ( ع ) میفرمود : قل الحق و لو کان فیه هلاکک یعنى : حق را بگو اگرچه آن حقگویى موجب هلاک تو باشد . ارزش والاى حق به اندازهاى است که باید افراد در مقابل حفظ آن نابود شوند . در فروتنى – مانند صفات شایسته دیگر خود – نمونه بود . با فقرامینشست و از بینوایان دلجویى میکرد . بنده را با آزاد مساوى میدانست ومیفرمود همه , فرزندان آدم و آفریدههاى خداییم . از ابوحنیفه نقل شده است که گفت : او را در کودکى دیدم و از اوپرسشهایى کردم چنان پاسخ داد که گویى از سرچشمه ولایت سیراب شده است . براستى امام موسى بن جعفر ( ع ) فقیهى دانا و توانا و متکلمى مقتدر و زبردست بود . محمد بن نعمان نیز میگوید : موسى بن جعفر را دریایى بیپایان دیدم که میجوشیدو میخروشید و بذرهاى دانش به هر سو میپراکند . امام ( ع ) در سنگر تعلیم حقایق و مبارزه خلفاى عباسى بنا به روش ستمگرانه و زیادهروى در عیش و عشرت , همیشه درصدد نابودى بنى هاشم بودند تا اولاد على ( ع ) را با داشتن علم و سیادت ازصحنه سیاست و تعلیم و ارشاد کنار زنند , و دست آنها را از کارهاى کشور اسلامى کوتاه نمایند . اینان براى اجراء این مقصود پلید کارها کردند , از جمله : چندتن از شاگردان مکتب جعفرى را تشویق نمودند تا مکتبى در برابر مکتب جعفرى ایجاد کنند و به حمایتشان پرداختند . بدین طریق مذاهب حنفى , مالکى , حنبلى وشافعى هر کدام با راه و روش خاص فقهى پایهریزى شد . حکومتهاى وقت و بعد ازآن – براى دست یابى به قدرت – از این مذهبها پشتیبانى کرده و اختلاف آنها رابر وفق مراد و مقصود خود دانستهاند . در سالهاى آخر خلافت منصور دوانیقى که مصادف با نخستین سالهاى امامت حضرت موسى بن جعفر ( ع ) بود بسیارى از سادات شورشى – که نوعا از عالمان وشجاعان و متقیان و حق طلبان اهل بیت پیامبر ( ص ) بودند و با امامان نسبت نزدیک داشتند – شهید شدند . این بزرگان براى دفع ستم و نشر منشور عدالت وامر به معروف و نهى از منکر , به پا میخاستند و سرانجام با اهداء جان خویش ,به جوهر اصلى تعالیم اسلام جان میدادند , و جانهاى خفته را بیدار میکردند . طلوعها و غروبها را در آبادیهاى اسلامى به رنگ ارغوانى درمیآوردند و بر در ودیوار شهرها نقش جاوید مینگاشتند و بانگ اذان مؤذنان را بر مأ ذنههاى مساجداسلام شعلهور میساختند . در مدینه از کارگزاران مهدى عباسى فرزند منصور دوانیقى در عمل , همان رفتار زشت دودمان سیاه بنى امیه را پیش گرفتند , و نسبت به آل على ( ع )آنچه توانستند بدرفتارى کردند . داستان دردناک فخ در زمان هادى عباسى پیش آمد . علت بروز این واقعه این بود که حسین بن على بن عابد از اولادحضرت امام حسن ( ع ) که از افتخارات سادات حسنى و از بزرگان علماى مدینه و رئیس قوم بود , به یارى عدهاى از سادات و شیعیان در برابر بیدادگرى عبدالعزیز عمرى که مسلط بر مدینه شده بود , قیام کردند و با شجاعت ورشادت خاص در سرزمین فخ عده زیادى از مخالفان را کشتند , سرانجام دشمنان دژخیم این سادات شجاع را در تنگناى محاصره قرار دادند و به قتل رساندند وعدهاى را نیز اسیر کردند . مسعودى مینویسد : بدنهایى که در بیابان ماند طعمه درندگان صحرا گردید . سیاهکاریهاى بنى عباس منحصر به این واقعه نبود . این خلفاى ستمگر صدهاسید را زیر دیوارهاى و میان ستونها گچ گرفتند , و صدها تن را نیز در تاریکى زندانها حبس کردند و به قتل رساندند . عجب آنکه این همه جنایتها را زیرپوشش اسلامى و به منظور فروخواباندن فتنه انجام میدادند . حضرت موسى بن جعفر ( ع ) را هرگز در چنین وضعى و با دیدن و شنیدن آن همه مناظر دردناک و ظلمهاى بسیار , آرامشى نبود . امام به روشنى میدید که خلفاى ستمگر در پى تباه کردن و از بین بردن اصول اسلامى و انسانیاند . امام کاظم ( ع )سالها مورد اذیت و آزار و تعقیب و زجر بود , و در مدتى که از ۴ سال تا ۱۴سال نوشتهاند تحت نظر و در تبعید و زندانها و تک سلولها و سیاهیچالهاى بغداد- در غل و زنجیر – به سر میبرد . امام موسى بن جعفر ( ع ) بیآنکه – در مراقبت از دستگاه جبار هارونى -بیمى بدل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسیدگى میکرد و از گردآورى وحفظ آنان و جهت دادن به بقایاى آنان غفلت نداشت . آن زمان که امام ( ع )در مدینه بود , هارون کسانى را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه وکنار خانه امام ( ع ) میگذرد , وى را آگاه کنند . هارون از محبوبیت بسیار ومعنویت نافذ امام ( ع ) سخت بیمناک بود . چنانکه نوشتهاند که هارون , درباره امام موسى بن جعفر ( ع ) میگفت : میترسم فتنهاى بر پا کند که خونها ریخته شود و پیداست که این قیامهاى مقدس را که سادات علوى و شیعیان خاص رهبرى میکردند و گاه خود در متن آن قیامها و اقدامهاى شجاعانه بودند از نظردستگاه حاکم غرق در عیش و تنعم به ناحق فتنه نامیده میشد . از سوى دیگراین بیان هارون نشانگر آن است که امام ( ع ) لحظهاى از رفع ظلم و واژگون کردن دستگاه جباران غافل نبوده است . وقتى مهدى عباسى به امام ( ع ) میگوید : آیا من را از خروج خویش در ایمنى قرار میدهى نشانگر هراسى است که دستگاه ستمگر عباسى از امام ( ع ) و یاران و شیعیانش داشته است . به راستى نفوذمعنوى امام موسى ( ع ) در دستگاه حاکم به حدى بود که کسانى مانند على بن یقطین صدراعظم ( وزیر ) دولت عباسى , از دوستداران حضرت موسى بن جعفر ( ع ) بودندو به دستورات حضرت عمل میکردند . سخن چینان دستگاه از على بن یقطین در نزد هارون سخنها گفته و بدگوییهاکرده بودند , ولى امام ( ع ) به وى دستور فرمود با روش ماهران و تاکتیک خاص اغفالگرانه ( تقیه ) که در مواردى , براى رد گمى حیله هاى دشمن ضرورى و شکلى ازمبارزه پنهانى است , در دستگاه هارون بماند و به کمک شیعیان و هواخواهان آل على ( ع ) و تزویج مذهب و پیشرفت کار اصحاب حق , همچنان پاى فشارد – بیآنکه دشمن خونخوار را از این امر آگاهى حاصل شود – . سرانجام بدگوییهایى که اطرافیان از امام کاظم ( ع ) کردند در وجود هارون کارگر افتاد و در سفرى که در سال ۱۷۹ ه . به حج رفت , بیش از پیش به عظمت معنوى امام ( ع ) و احترام خاصى که مردم براى امام موسى الکاظم ( ع ) قائل بودند پى برد . هارون سخت از این جهت , نگران شد . وقتى به مدینه آمد و قبرآن و قبر منور پیامبر اکرم ( ص ) را زیارت کرد , تصمیم بر جلب و دستگیرى امام ( ع ) یعنى فرزند پیامبر گرفت . هارون صاحب قصرهاى افسانهاى در سواحل دجله , و دارنده امپراطورى پهناور اسلامى که آفتاب میگفت بتاب که هر کجابتابى کشور اسلامى و قلمرو من است آورند , دستور داد چند کجاوه باکجاوه امام ( ع ) بستند و بعضى را نابهنگام و از راههاى دیگر ببرند , تا مردم ندانند که امام ( ع ) را به کجا و با کدام کسان بردند , تا یأ س بر مردمان چیره شود و به نبودن رهبر حقیقى خویش خو گیرند و سر به شورش و بلوا برندارندو از تبعیدگاه امام ( ع ) بیخبر بمانند . و این همه بازگو کننده بیم و هراس دستگاه بود , از امام ( ع ) و از یارانى که – گمان میکرد – همیشه امام ( ع ) آماده خدمت دارد میترسید , این یاران با وفا – در چنین هنگامى – شمشیرهابرافرازند و امام خود را به مدینه بازگردانند . این بود که با خارج کردن دوکجاوه از دو دروازه شهر , این امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعیدامام ( ع ) را فریبکارانه و با احتیاط انجام داد . بارى , هارون , امام موسى کاظم ( ع ) را – با چنین احتیاطها و مراقبتهایى از مدینه تبعید کرد . هارون , ابتدا دستور داد امام هفتم ( ع ) را با غل و زنجیر به بصره ببرندو به عیسى بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود , نوشت , یک سال حضرت امام کاظم ( ع ) را زندانى کند , پس از یک سال والى بصره را به قتل امام ( ع )مأ مور کرد . عیسى از انجام دادن این قتل عذر خواست . هارون امام را به بغدادمنتقل کرد و به فضل بن ربیع سپرد . مدتى حضرت کاظم ( ع ) در زندان فضل بود . در این مدت و در این زندان امام ( ع ) پیوسته به عبادت و راز و نیاز باخداوند متعال مشغول بود . هارون , فصل را مأ مور قتل امام ( ع ) کرد ولى فضل هم از این کار کناره جست . بارى , چندین سال امام ( ع ) از این زندان به آن زندان انتقال مییافت . در زندانهاى تاریک و سیاهچالهاى دهشتناک , امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقیقى خود ( الله ) راز و نیاز میکرد و خداوند متعال را بر این توفیق عبادت که نصیب وى شده است سپاسگزارى مینمود . عاقب آن امام بزرگوار در سال ۱۸۳ هجرى در سن ۵۵ سالگى به دست مردى ستمکار به نام سندى بن شاهک و به دستور هارون مسموم و شهید شد . شگفت آنکه , هارون با توجه به شخصیت والاى موسى بن جعفر ( ع ) پس ازدرگذشت و شهادت امام نیز اصرار داشت تا مردم این خلاف حقیقت را بپذیرند که حضرت موسى بن جعفر ( ع ) مسموم نشده بلکه به مرگ طبیعى از دنیا رفته است ,اما حقیقت هرگز پنهان نمیماند . بدن مطهر آن امام بزرگوار را در مقابر قریش – در نزدیکى بغداد – به خاک سپردند . از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پیدا کرد , و مورد توجه خاص واقع گردید , و شهر کاظمین از آن روز بنا شد و روى به آبادى گذاشت . زنان و فرزندان حضرت موسى بن جعفر ( ع ) بیشتر آنها از کنیزان بودند که اسیر شده و حضرت موسى کاطم ( ع ) آنها را میخریدند و آزاد کرده یاعقد میبستند . نخستین زوجه آن حضرت تکتم یا حمیده یا نجمه داراى تقوا و فضیلت بوده و زنى بسیار عفیفه و بزرگوار و مادر امام هشتم شیعیان حضرت رضا ( ع ) است . فرزندان حضرت موسى بن جعفر را ۳۷ تن نوشتهاند : ۱۹ پسر و ۱۸ دختر که ارشدآنها حضرت على بن موسى الرضا ( ع ) وصى و امام بعد از آن امام بزرگوار بوده است . حضرت احمد بن موسى ( شاهچراغ ) که در شیراز مدفون است . حضرت محمد بن موسى نیز که در شیراز مدفون است . حضرت حمزه بن موسى که در رى مدفون میباشد . از دختران آن حضرت , حضرت فاطمه معصومه در قم مدفون است , و قبه وبارگاهى با عظمت دارد . سایر اولاد و سادات موسوى هریک مشعلدار علم و تقوادر زمان خود بودهاند , که در گوشه و کنار ایران و کشورهاى اسلامى پراکنده شده ,و در همانجا مدفون گردیدهاند , روحشان شاد باد . صفات و سجایاى حضرت موسى بن جعفر ( ع ) حضرت موسى بن جعفر را به جرم فضیلت و اینکه از هارون الرشید درهمه صفات و سجایا و فضائل معنوى برتر بود به زندان انداختند . شیخ مفید درباره آن حضرت میگوید : او عابدترین و فقیهترین و بخشندهترین و بزرگ منشترین مردم زمان خود بود , زیاد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . این جمله را زیاد تکرار میکرد : اللهم انى أ شأ لک الراحة عند الموت و العفوعند الحساب ( خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آید راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنى عفو را به من ارزانى دار ) . امام موسى بن جعفر ( ع ) بسیار به سراغ فقرا میرفت . شبها در ظرفى پول و آرد و خرمامیریخت و به وسایلى به فقراى مدینه میرساند , در حالى که آنها نمیدانستند ازناحیه کسى است . هیچکس مثل او حافظ قرآن نبود , با آواز خوشى قرآن میخواند ,قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعى به دل میداد , شنوندگان از شنیدن قرآنش میگریستند , مردم مدینه به او لقب زین المجتهدین داده بودند . مردم مدینه روزى که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند , شور و ولوله و غوغایى عجیب کردند . آن روزها فقراى مدینه دانستند چه کسى شبها و روزها براى دلجویى به خانه آنها میآمده است . دوستان عزیزی که میخواید امسال وارد حوزه بشید خواهشا از رو جو نیاید البته شرمنده ها اونایی که جو میگیرتشون ومیان که سربازی حضرت رو بکنن زیاد دووم نمیارن چون خداییش بایرپی همه چی رو به خودت بمالی تواین راه مسخره شدن فحش خوردن بیشترازهمه کم پولی داره نیای بعدبزنی بیرون به جدو ایمونت فحش بدی ها ؟
به نام خدا با دست بسته هست ولی دست بسته نیستگر چه سرش شکسته ولی سرشکسته نیست هرچند سربه زیر... ولی سرفراز بود زینب قیام کرده چون از پا نشسته نیست رنج سفر ،خطر، غم بازار،چشم شوم داغ سه ساله دیده ولی باز خسته نیست حتی اگر به صورت او سنگ می خورد هیهات بند معجرش از هم گسسته نیست چشم او در اثر حادثه کم سو شده است کمرش خم شده و دست به زانو شده است بیت بیت دل او از هم پاشیده شده صورتش در اثر لطمه خراشیده شده گفت برخیز که من زینب مجروح توام چند روزیست که محو لب مجروح توام این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت این رباب است که این گونه دلش ویران است در پی قبر علی اصغر خود حیران است گر چه من در اثر حادثه کم می بینم ولی انگار دراین دشت علم می بینم دارد انگار علمدار تو برمی گردد مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد خوب می شد اگر او چند قدم می آمد خوب می شد اگر او تا به حرم می آمد تا علی اصغر تو تشنه نمی مرد حسین تا رقیه کمی افسوس نمی خورد حسین راستی دختر تو...دختر تو...شرمنده زجر...سیلی...رخ نیلی...سرتو شرمنده وای از دختر و از یوسف بازار شدن وای از مردم نا اهل و خریدار شدن سنگ هایی که پریده است به سوی سر تو چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو سرخی چشم خبر می دهد از دل خونی وای از آن لحظه که شد چوبه ی محمل خونی
بايد به قد عرش خدا قابلم کنند شايد به خاک پاي شما نازلم کنند دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است دل مي دهم به دست تو تا بيدلم کنند امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند ايمان راستين هزاران رسول را آميخته اگر که در آب و گلم کنند- -شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا
در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن از پنجره صداي اذان خدا رسيد چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد از صلب سومين گل سرخ خدا حسين (عليه السلام) ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد توحيد ، حرف محوري دين انبياست شرط رضا به حکم أنا من شروطهاست
از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم باران نبود غير بيابان نداشتيم سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا ارباب جز حسين در ايران نداشتيم خون حسين دررگ ودرريشه ي من است علم رضا معلم انديشه ي من است بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست گفتند پاره ي تن پيغمبر مني انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست برگ درخت کاشته ي دستهاي تو باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند يادآوران نام تو در دشت مي شوند
آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي درياي بيکرانه ي اميد مردمي بند آورد زبان مرا بارگاه تو اي آنکه رستخير عظيم تکلمي هر بار نام مادرتان را مي آورم گل مي کند کناره اشکت تبسمي شاعر کنار حسن لب تو سروده است روییده لاله در دل اين سبز گندمي من چون غبار گرم طوافم به دور تو تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني آهو چشم هاي مرا نيست ضامني
چشم اميد بر در لطف تو بسته است هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است باراني است حال و هواي دو ديده ام اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است از باب جبرئيل به پا بوست آمدن از آسمان رسيده و رسمي خجسته است آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم از راه دور آمده و سخت خسته است با صد اميد حاجت اين بار خويش را با پارچه به پنجره فولاد بسته است وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است يعني که زائر حرم کربلا شده است با ياد خاطرات سفر با عشيره ام بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام از بس دلم شکسته براي زيارتت با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام ياد غروب هاي زيارت هنوز هم گاهی پی دو جرعه ي جامع کبيره ام يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه" مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام از بس گناه دور و برم را گرفته است چون تک درخت خشک ميان جزيره ام ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما هستم در انتظار ظهور نبيره ام دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |