یا کاشف الکرب شنبه 15 مهر 1391برچسب:, :: 9:19 :: نويسنده : قطــــره
چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد
سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد
بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد
لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم دستهای سائل از این در خجالت می کشد
طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد
تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد
حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد
نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد
*** آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد
دست این از دست آن و...دست آن از دست این.... آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد *** هر کجا حرف "در" و "دیوار" و...ازاین چیزهاست چشم خشک از چشمهای تر...... علی اکبر لطیفیان
![]() مهمترین رویدادهای تاریخی روز اول ماه رمضان
در نخستین روز از ماه مبارک رمضان 5 واقعه تاریخی- دینی روی داده است. در ادامه براساس سال وقوع، این رویدادها را می خوانید.1- جنگ تبوک : اول ماه رمضان سال 9 هجری چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:, :: 11:59 :: نويسنده : قطــــره
هر جا سخن از خاک دری هست، سری هست هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند هر جا که شلوغ است یقینا خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده می آرند صد شکر که در خانه آقا پسری هست
هر جا قد وبالای رشیدی است، یقینا دنبال سرش نیم نگاه پدری هست
یا حضرت ارباب،دمت گرم و دلت شاد یا حضرت ارباب کرم،خانه ات آباد
داریم همه محضر تو عرض سلامی تو شاهی و ما نیز هر آنچه تو بنامی
تا خانه ی آباد شما بنده پذیر است نامرد ترینم نکنم میل غلامی
ای قامت قد قامت تو عین قیامت قربان قدت صد قد و بالای گرامی
تشخیص تو سخت است علی یا که رسولی پس لطف بفرما وبفرما که کدامی؟
تو مفترض الطاعه ترین واجب مایی هر چند امامت نکنی، باز امامی
هر کس که هوای پدری داشته باشد خوب است که همچین پسری داشته باشد
انگار رسول است، نمایی که تو داری انگار بتول است ،صدایی که تو داری
بد نیست که هر روز عقیقه بنمایی با این قد انگشت نمایی که تو داری
باید که برای تو کرم خانه بسازند از بس که زیاد است گدایی که تو داری
از شش جهت کعبه دل لطف تو جاری است از سفره ی پر جود و سخایی که تو داری
تو آنقدر از خویشتن خویش گذشتی که منتظر توست، خدایی که تو داری
کاری نکن ای دوست مرا از تو بگیرند بگذار که عشاق به پای تو بمیرند
ای سیر کمالات همه تا سر کویت ای آب فرات لب من آب وضویت
ابن الحسنت گفته حسین بس که کریمی مانند حسن جود بود عادت و خویت
عالم همه حیران ابوالفضل و حسینند ماتند ابوالفضل و حسین از گل رویت
پایین قدمهای حسین جای کمی نیست جا دارد اگر غبطه خورد بر تو عمویت
اینقدر مزن آب به سرخی لب خود حیف است که پیچیده شود اینهمه بویت
حیف از تو مرا عبد و غلام تو بدانند باید که مرا عبد غلامان تو خوانند
ای زاده ی زهرا جگرت میرود از دست امروز که دارد پسرت می رود از دست
ای کاش که بالای سرش زود بیایی گر دیر بیایی ثمرت می رود از دست
بد نیست بدانی ؛اگر از خیمه می آیی با دیدن اکبر کمرت میرود از دست
افتادنت از زین پدرت را به زمین زد برخیز و گرنه پدرت می رود از دست
برخیز که عمه نبرد دست به معجر بر خیز به جان من و این عمه ات، اکبر یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 21:47 :: نويسنده : قطــــره
وقتي دلتنگ مي شوم ، ترانه هاي كاغذي ام ، از داغ سينه ام شعله ور مي شوند و مي سوزند . ترانه سوخته من اين حديث ناگفته درد ، قرائت دوباره يأس در فضاي جانگداز سوره تنهائيست . ترانه سوخته من ، ستايش آن همه زيبائي ، وقار و دلنوازي توست ، فرياد خسته ايست كه از زندان سينه ام برون مي آيد و لابلاي برگ برگ دفتر روزگار گم مي شوم . آه … مي بيني آيه هاي تاريك زندگي مرا ؟ حديث كبود لحظه لحظه دردم را ؟ آه مي بيني سوز و آتش خفته قلبم چگونه از اعماق سينه ام گدازه مي كشد ؟ آري ، تو مي بيني و مي شنوي ؛ و چه درديست وقتي فرياد شنيده مي شود ولي پاسخ داده نمي شود ، زيرا كه تمام غمها به دوش پيكر خسته سپرده مي شود تا او خود كوله بار سنگين خود را بر دو بكشد . آن همه گل غزل كه در لحظه آشنائي سرودم پس از رفتن تو خشكيده شد و در شتاب گامهايت بر باد رفت . و تو چشم در افق دوختي و رفتي و خورشيد را در ميان برفهاپنهان كردي وتمام سرما و تاريكي زمستان را به من سپردي تاگل شادي ام منجمد شود و من ديگر نتوانم از اين ظلمت رهائي يابم . تو رفتي و اين قصه كهنه را برايم به يادگار نوشتي ، تا كه من از آن نمايشنامه اي بسازم و با رقص قلم در دستان تو در صحنه هستي نقش ايفا كنم . بازيگر خسته صحنه زندگي سرود غمگين رفتن تو را فرياد مي كند تا كه بشنوي و پرده صحنه را بر اندازي . اما تو نيستي و نبودن تو حقيقت قصه توس لم گريه مي كند ، با چشم خود و با خون سياه خود بر روي پيكر اين كاغذ كه همچون گيسوان من سپيد است از سياهي چشمان طلسم گشته تو مي نگارد . از اندوه كهنه دل افسرده من مي نگارد و در اين ميان قامت بلند تو را مي ستايد . حروف را به هم پيوند مي زند تا كلمات زاده شوند . آنگاه كلمات را كنار هم مي چيند تا كه جمله اي بر پا شود . با پيوند جملات اين ورق را تيره همچون شبهاي تنهائي من مي كند تا كه شايد در تار و پود اين حروف ، حقيقت پنهان عشق تو را آشكار سازد . شايد كسي پيدا شود و اين كهنه ورق را بخواند ، كسي كه درد مرا تجربه كرده باشد آه شايد او با من احساس همدردي كند و از اندوه من بكاهد . یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 21:46 :: نويسنده : قطــــره
خدايا ، توي رياضي زندگي بدجوري زير راديكال سخت تنهائي گير كردم و دارم مثل يك عدد اصم گم ميشم توي بازه باز آرزوهام كه تا بينهايت ادامه داره .
نشته ام آرام و صبور ، كوه بالين روئياهاي شيرينم و دشت بستر اشكان سردم . نشسته ام در انتظار حادثه اي كه شايد خبر از عشق دهد . آن طرف شهري آلوده به دود ، آلوده به شور ، آلوده به شادي و اينجا خلوتي ساكت و آرام ، غلتيده در غم ، مملو از بوي درد . من از اينجا فاصله را ديد مي زنم . نه به فردايم اميدي ست و نه به ديروزم دلخوشي . نشسته ام ، در حالي كه خلوتم گذرگاه هزاران ياد و خاطره دردآلوديست كه از صدها روز و شب ولگرد به يادگار دارم . در حالي كه چشمانم زار زار به حالم مي گريند و من اين دو را تنها با ياد گذشته تاريك دلداري مي دهم . نشسته ام و سكوت با من است و چراغ ماه تاب و نسيم سرد پائيز . گاهي سكوت را مي شكنم ، آهي مي كشم ، ناله اي مي كنم و اگر حولصه اي باشد ترانه اي غمگين بر لب مي سرايم و كوه را با ناله ام به آتش مي كشم . آه ... كوه آرام و صبور ، با قلبي متورم از هزاران درد آدمي به ناله ام گوش فرا مي دهد بي آنكه كمي بخروشد و بي تابي كند . نشسته ام بر لبه سراشيبي مرگ ، بي هراس از مرگ و تا جان باختنم لحظه اي بيش نيست و خوب مي دانم كه مرگ نيز از اين همه درد و رنج گريزان است . نشسته ام بي آنكه بدانم چرا ؟ تنها نشسته ام و غم را در آغوش كشيده ام . در سايه هاي ظلمت به دنبال حادثه اي مي گردم . حادثه اي كه بوي عشق دهد ، حادثه اي كه خبر از زندگي دهد ، خبر از آيه هاي خلقت ، هستي ، خبر از احساس وجود . زمين و آسمان مي چرخند و من هنوز نشسته ام . فانوس چشمانم را مي افروزم . درتاريكي حادثه رامي جويم. به اندازه پهناي ظلمت منتظر مي مانم وهنوز نشسته ام .
دلم دگرنمي نويسد . دلم دگر از دردهاي خود نمي نويسد . قلم اراده ندارد . قلم جان ندارد .آن قدر از سردي نوشتم كه انگشتانم منجمد شد و من دگر توان رداشتن قم را ندارم . اين قلم كه اين همه راز در دل نهفته دارد ، براي ذستان من بار سنگيني ست .
در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است كلام، هيچ...كه حتي اشاره ممنوع است نوشته اند به طومار جاده، با خط خون براي مرد، عبور از كناره ممنوع است مپیچ دور بدنهاي کشتگان، مهتاب كفن براي تن پاره پاره ممنوع است غرور، داد به چشمان تشنه لب، اخطار كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است تمام ماحصل نهضت حسين(ع) اين است كه نام مرد به هر سنگواره ممنوع است نبينم اي غزل سرخ، بيطرف باشي! صريح باش،دگر استعاره ممنوع است شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند: در انتخاب خطر استخاره ممنوع است... آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |