یا کاشف الکرب
نشته ام آرام و صبور ، كوه بالين روئياهاي شيرينم و دشت بستر اشكان سردم . نشسته ام در انتظار حادثه اي كه شايد خبر از عشق دهد . آن طرف شهري آلوده به دود ، آلوده به شور ، آلوده به شادي و اينجا خلوتي ساكت و آرام ، غلتيده در غم ، مملو از بوي درد . من از اينجا فاصله را ديد مي زنم . نه به فردايم اميدي ست و نه به ديروزم دلخوشي . نشسته ام ، در حالي كه خلوتم گذرگاه هزاران ياد و خاطره دردآلوديست كه از صدها روز و شب ولگرد به يادگار دارم . در حالي كه چشمانم زار زار به حالم مي گريند و من اين دو را تنها با ياد گذشته تاريك دلداري مي دهم . نشسته ام و سكوت با من است و چراغ ماه تاب و نسيم سرد پائيز . گاهي سكوت را مي شكنم ، آهي مي كشم ، ناله اي مي كنم و اگر حولصه اي باشد ترانه اي غمگين بر لب مي سرايم و كوه را با ناله ام به آتش مي كشم . آه ... كوه آرام و صبور ، با قلبي متورم از هزاران درد آدمي به ناله ام گوش فرا مي دهد بي آنكه كمي بخروشد و بي تابي كند . نشسته ام بر لبه سراشيبي مرگ ، بي هراس از مرگ و تا جان باختنم لحظه اي بيش نيست و خوب مي دانم كه مرگ نيز از اين همه درد و رنج گريزان است . نشسته ام بي آنكه بدانم چرا ؟ تنها نشسته ام و غم را در آغوش كشيده ام . در سايه هاي ظلمت به دنبال حادثه اي مي گردم . حادثه اي كه بوي عشق دهد ، حادثه اي كه خبر از زندگي دهد ، خبر از آيه هاي خلقت ، هستي ، خبر از احساس وجود . زمين و آسمان مي چرخند و من هنوز نشسته ام . فانوس چشمانم را مي افروزم . درتاريكي حادثه رامي جويم. به اندازه پهناي ظلمت منتظر مي مانم وهنوز نشسته ام . نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
|||
![]() |